تبليغاتX
www.bahar&baran.blogfa.com
با تو و بخاطر تو
ببببببببببببله با اجازه بزرگترا ۱۸ ماهه شدم

و خدا رو شکر

اینروزا وقتی جیغ بهاردرمیاد و میدونم رفتی سراغ دفتر و کتابش و داری با قلدری ازش میگیری هم دلم قنج میره و هم میمونم باهات چیکار کنم که سرت گرم شه و سراغ اون طفلک با اونهمه کار نری ( توصیه به مامانای تنبل بچه دومو با فاصله کمتر بیارین)

بعدم مثل همیشه میگم کاش منم یه خواهر داشتم !!!!!!!!!

و نگاهم میره به روزای آینده و خوشحال از اینکه این سختی رو پذیرفتم و امروز شما رو کنار هم می بینم و با همه وجودم از خدا میخوام نگهدار و حافظتون باشه فرشته های آسمونی من

بفرمایید عکس البته در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:44  توسط maman bahar&baran | 
اینقدر که دیر به دیر میام خودمم از اومدنم و آپ کردن وبلاگ شگفت زده میشم

قبل از اینکه بریم سراغ عکسا بریم سراغ تعریفیا از این جوجه کوچولوی مامان

دیگه هیچ دری بروی ایشون بسته نمیمونه چون در اونصورت با جیغ و داد بازش میکنند بعد از باز شدن از قابلمه و ظرف و ظروف گرفته تا لباسا میان وسط اتاق گاهی هم بجای مهمونا تشریف میبرن روی مبلا

سعی میکنه در همه چیزو باز کنه و با گفتن در در اینو حالیمون میکنه در هیچ شیشه شربت و قطره ای نیست که خلاصه باز نشه این بار با تلاش خودش اینجاست که باباش اسمشو گذاشته مهندس

کارتای آموزشی داره و بهشون میگه درس وقتی صبحها مامان سرکاره و باران خونه مامان مهری درس میخونه و عصرها یادگرفته هاشو به مامان نشون میده

با بهار بشدت رقابت داره مخصوصا برای اومدن تو بغل من و کنار من بودن بهار هم خانومانه بهش این فرصتو میده و البته گاهی هم ...

تقریبا مثل طوطی همه چیزو تکرار میکنه واگه جمله باشه و بلند دقیقا با همون ریتم برای خودش یه چیزایی می بافه شنیدنی

فعلا بریم سراغ عکسا تا من تنبل دردم عود نکرده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 9:46  توسط maman bahar&baran | 
بللللللللللله

باران کوچمول ما هم راه افتاد البته ۱۰ روزی میشه منتها مامان بدلیل گرفتاریهای متعدد ( کار و زندگی) همیشه از وبلاگ نویسی عقب میمونه

باران ما ۱۳ ماه و نیم راه افتادن البته افتخار دادن خانوم ... ولی هزار ماشالله دیگه رو زمین بند نمیشه تازه داره اون روشو به مامان و بابا و خواهریش نشون میده

ولی ماشالله به زبونش تقریبا همه چیزو تکرار میکنه سلام خیلی خوشگلی میکنه مثلا وقتی باباش میاد خونه میدوه دم در و میگه دلام ردا دون ( سلام رضا جون ) که البته این مدل سلام فقط مختص باباست و بعدم کولی گرفتن از ردا دون بابت بیرون رفتن/ تاتی کردن تو خیابون و مغازه رفتن

با خواب بشدت مشکل داره و بیزار شده تموم لباسای کمد خودش و بهار وسط اتاقه ( بخاطر کشویی بودن درب کمد بیچاره ام در این خصوص  و صد البته تسلیم)

موقع راه رفتن گاهی یه لگدی به بهار هم میزنه که اونو تحریک کنه و خدا هم نکنه بهار واکنشی نشون بده که الم شنگه ای راه میندازه تماشایی

خلاصه باید بگم هرگز و هرگز تصورشم نمیکردیم که اینقدر عزیز بشی دختر شیرینم گرچه هنوزم معتقدم بهار برای من و بابایی حکم عشق اول رو داره که مقدسه

و باز پایان کلام شکر خدایی رو که بوستان زندگیم رو به وجود شما دسته گلهای قشنگم معطر کرده

و اینم عکس جوجه ی ما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 13:9  توسط maman bahar&baran | 
وای چند وقت پیش بدلایل نامعلومی وبلاگ ما رفت رو هوا خیلی حالم گرفته بود اصلا اینقدر عصبی بودم که حتی سراغشم نمی رفتم آخه کلی مطلب و خاطره از سال 87 توشه 

امروز به پیشنهاد یه دوست خوب( کتی جون) قالبو عوض کردم که شاید فرجی بشه البته باید بگم در کمال ناامیدی که شددددددددد خیلی ذوقیدم و یه جیغ ذوق انگیزناک هم زدم 

حالا دوباره در خدمتیم  بزودی میام الان باران داره شهیدم میکنه اصلا این بچه منو درک نمیکنه ههههه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:4  توسط maman bahar&baran | 
اومدم الوعده وفا

اينم عكساي تولد يكسالگي باران فسقل ما( قابل توجه نيلوفر گلم)

راستي تولد باران امسال مصادف بود با ماه مبارك رمضان مهموناي دخملي هم براي افطار اومدن حالا فكرشو بكنين تا سفره افطار و شام پهن و جمع بشه ساعت شده 11 شب و باران با چشماي پرخواب و بداخلاق آماده ميشد براي تولد گرفتن حالا اينا رو داشته باشين انشالله با عكساي آتليه برميگرديم .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:2  توسط maman bahar&baran | 


گرماي مرداد و قيافه هاي اشفته ما از گرما


وقتي باران خانوم مي نوازند

حمله به بستني بهار

دالي بابا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 22:11  توسط maman bahar&baran | 
براي فرشته هاي قشنگم 

بمناسبت تولد بارانم 

عزيزاي دلم ،دختراي قشنگم بهونه اي دست داد تا بمناسبت اولين سالروز مادر شدن دوباره ام برايتان بنويسم شايد سالهاي آينده چه باشم و چه نباشم اين چند خط بيانگر نگاه مامان باشد به آينده شما


بهارم /بارانم

نه اينكه گمان كنيد از  شبها و روزهايم برايتان مي نويسم تا بدانيد از آغاز تا برداشتن قدمهاي كوچكتان كه گاه با روزهاي سخت و بسيار زماني با روزهاي شيرين همراه بوده است چگونه گذشته است . نه ... براي اين مي نويسم كه بدانيد هر آنچه برايتان كردم گوشه اي بوده از اين دنيا كه تمامش را برايتان خواسته ام و مي خواهم از اينجا به بعد را جمع مي بندم چون بابا هم با من هم نظر  است .


يادتان باشد ما خواسته ايم شما دل رحم و مهربان باشيد و با همه ي وجود به شما همين را آموختيم اينكه دنيا پر از گرگ است در لباس ميش اينكه بسيارند انسانهايي كه تنها جامه ي آدميت بر تن دارند و اينكه نكند خوبيمان مورد سوء استفاده واقع شود جواب ما نيست به آنچه به شما آموختيم .

گلاي من 

عشق و عاشق شدن واژه با ارزشي است عاشق باشيد و عاشق بمانيد اما نه به يك نگاه كه هر نگاهي ارزش عاشق شدن ندارد. 


همه ي تلاش ما ساختن يه دنياي آروم و بي دغدغه براي شماست چه مادي و چه معنوي و براي اين خواسته از سن كم و با آمدن بهار به زندگيمان چشممان را بروي خيلي از خواسته هايمان بستيم تا چشم زيباي شما را به دنياي قشنگتري باز كنيم اگر از نظر شما موفق بوده ايم زهي سعادت گرنه بدانيد ما هر چه در توان داشتيم بكار برديم .

همه باورمان اين است كه پلي باشيم محكم براي قدمهاي لرزان و كوچكتان آنقدر محكم كه هرگز نريزد حتي اگر جسممان با شما نبود .

دوست نداشتم نوشته هايم رنگ و بوي نصيحت بخود بگيرد كه گرفت اما يك چيز پايان اين كلام و اينكه ...

عاشقانه دوستتان داشتيم و داريم برايتان ثانيه ها خوشبختي، ساعتها خنده و روزها سعادت و سلامت آرزو داريم .


مامان مهرناز و بابا رضا 


پي نوشت : دوستاي خوبمون بزودي با عكساي تولد باران خانوم ميايم 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 21:20  توسط maman bahar&baran | 
نرم نرمک میرسد اینک بهار

باز هم سالی دیگر و آغازی نو

امسال که به پایانش نزدیک می شویم درست مثل سال ۸۰ برایم پرخاطره بود خاطره یه حضور زیبا و مادر شدن دوباره پس با همه رویدادهای امسال برایش احترام زیادی قائلم

باران کوچولوی من وارد هشتمین ماه زندگیش شده و بهارم با آمدن فروردین امسال ۱۱ ساله میشود و بیادم می آورد که ۱۱ سال است مادرمممممممم

دخترای گلم براتون از خدا بهترینها رو میخوام و  حتی چیزی بیش از بهترین فرشته های من خداوند بزرگ با دادن شما به زندگی ما همه چیز رو در حق من ناچیز و پدرتون تموم کرد حالا در استانه سال نو فقط ازش براتون سلامت و سعادت میخوام  و و از هر چیزی در این دنیا بهترینش رو

خدایا ! بارالها

بابت همه ی آنچه در این سالهای عمرم به من ناچیز دادی سپاسگزارم و می دانم تو بیش از آن به من بخشیدی که لایقش بودم و برایش بندگی کردم عاشقانه دوستت دارم خدای من

 

تو سال نو با عکسای دخملا برمیگردم انشالله

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:46  توسط maman bahar&baran | 

و اما چی ......

اینکه حالا من دوباره برگشتم به کار

این بار با دوتا جوجه .......

راستشو بخواهید سختتره ولی بچه ها همکاری می کنن بهار که خانومی شده برا خودش و باران کوچولوی مامانم خدا رو شکر دست از دیر خوابیدن و اذیتا برداشته فقط از عصر تا شب که بخوابه یه نفس غر میزنه و بعضی وقتا هم دست به گریه میزنه احتمالا باید نشونه اعتراض یا تمایل بیشترش برای تو بغل من بودن یا کنار من بودن باشه که دقیقا تو اون ساعتا من حداقل باید ۳ نوع غذا درست کنم ۲ جور برای خانوم کوچولو و یه شام برای سایر اعضای خونواده اینم حکایت ماااااااااا و این روزامون

بگذریم ....

اینم چند تا عکس جدید 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 9:55  توسط maman bahar&baran | 

 

از اونجايي كه هيچوقت خواهر نداشتم تصور داشتن دو تا دختر هميشه برام دور از ذهن بود و به لطف و خواست خدا محقق شد فكر كنين حالا من تنها نيستم و دو تا خواهر دارم

 

و اما...........

باران خانوم پنج ماهشون تموم شد و مامان حسابي درگير كاراي دختراس بهار و امتحاناي ميان ترمش و باران خانوم و شيطونياش و خوابش

كم كم بايد آماده برگشتن به محل كارمم بشم باران بشدت وابسته است درست عين بهار منتها با اين تفاوت كه بهار زودتر ارتباط برقرار ميكرد ولي باران خانوم ما نازش زياده و از سن خيلي كم غريبه شناسه و بشدت هم غريبي ميكنه اينروزا بيشتر خونه مامان اينا ميرم تا باران بيشتر بهشون عادت كنه ولي در هر حال اميدوارم اذيت نشه و دختر محكمي باشه

اگه خدا بخود از دو هفته ديگه هم غذاي كمكي رو براش شروع ميكنم اميدوارم همه چيز خوب پيش بره و روزبروز تپلي تر بشه البته اين يكي رو واقعا اميدوارممممممممممممم

بهار قشنگم هم خيلي كمك ميكنه و دست راست مامانه حسابي فقط اگه يادش نره يه خواهر كوچولويي زير دست وپا داره و لهش نكنه همه چيز آرومههههههههههه من چقده خوشحالم

اینم عکسای باران خانوم

فقط لطفا نگین چه مامان از خود متشکری اگه دخمل ما رو پسندیدین ماشالله یادتون نره

http://www.firooz.com/upload/images/w4at1kw7uqvm9i3mr73p.jpg

 

 

eya49xrujwilqjwvgnji.jpg

اینم باران و آبجی بهارش که بدون توجه به اینکه این خانوم خواب خرگوشی داره از مدرسه رسیده و داره ابراز محبت میکنه ( دعا کنین خدا یه صبر حسابیم به من بده )

http://www.firooz.com/upload/images/yjwac8r0qslgy88lrtv8.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 12:4  توسط maman bahar&baran | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهار من که در تاریخ 1/1/1380 ، ساعت 9 و 30 دقیقه صبح در بیمارستان توس تهران بدنیا آمد و بهار را تا همیشه به من و باباییش هدیه کرد.
و امابار دیگر لطف خدا شامل حالمان شد و باران کوچیک ما هم ساعت 15 و 15 دقیقه روز 20 مرداد 89 در بیمارستان کسری بدنیا آمد قدمهایش رو چون فرشته ای به زندگیمان گذاشت و باران رحمت الهی را بر سرمان نازل کرد.

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
اسفند 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
آذر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
پیوندها
سروناز و گل پسراش
سحر جونم مامان پارمیس بهشتی
یاس گل خانوم و امیر علی جیگر
زينب گلي دخملي محيا جون
كيانا جونم و آواي زندگيش
شیما جونم با تو راهی بزودیش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM